نمایش نوار ابزار

یاد شهدا

در گوش ملائک…
زندگینامه شهید رضا صادقی یونسی از زبان خودش؛
رضا صادقی یونسی هستم. فرزند حاج آقا جعفر . زمستان سرد سال 1341 به دنیا آمدم . خانواده ام از جمله خانواده های مذهبی و اصیل در فریمان بودند. منزل مان آن روزها، در یکی از محله های قدیمی فریمان و کنار مسجد جمعه ( هیئت ابوالفضلی) بود و پدرم حاج جعفرآقای صادقی یونسی، در کارخانه قند فریمان کار می کرد. البته شغل بنایی را هم دوست داشت. در کودکی، دوران خوشی داشتم. قرآن را در مکتب خانه و دوره های قرآن خانوادگی بلد می شدم. خیلی وقت ها هم به مسجد جامع می رفتم. از دیگران شنیده ام که اتفاقا، خیلی هم محبوب عمه ها و خاله ها و همسایه هایمان بودم. هفت ساله که شدم دیگر باید از بازی دست برمی داشتم و به مدرسه می رفتم. در مدرسه آیت الله طالقانی ابتداییم را تمام کردم. دوره راهنمایی را در آموزشگاه دکتر شریعتی خواندم . آن روزها تا جایی که در توانم بود به پدر و مادرم کمک می کردم. چون نوجوان فعا ل و کنجکاوی بودم، در رشته های زیادی مثل بنایی ، کشاورزی ، جوشکاری ، سیمکشی و … مهارت داشتم . حتی در منزلمان یک کتابخانه برای خودم ساخته بودم واز اعضاء خانواده خواسته بر این این شهید بزرگوار به کارهای خداپسندانه از جمله همکاری در برگزاری مجلس عبودم تا به سراغ من بیایند و کتاب دریافت کنند برای مطالعه… محرم که می شد همراه با پدر، رخت عزا می پوشیدیم و برای امام شهیدمان عزاداری می کردیم. روزها همین طور به آرامی می گذشت. من حالا نوجوانی چابک شده بودم و در دبیرستان شهید بهشتی در رشته علوم تجربی ادامه تحصیل می دادم. یادم هست دو تیم ویژه نونهالان ساختم . یکی تیم فتح و یکی، تیم پاس 2 من آن موقع عضو تیم پاس بودم. فقط همین نبود. شور و نیروی جوانی من را یک ورزشکار ساخته بود. من در رشته های تنیس روی میز ، والیبال ، کشتی ، دوچرخه سواری هم کار می کردم و مهارت زیادی داشتم. کم کم سال های انقلاب مردم از راه رسید . من که شرکت در راهپیمایی را وظیفه اسلامی و ایرانیم می دانستم همراه برادر بزرگترم، در راهپیمایی هایی که در شهر های تربت حیدریه و مشهد برگزار می شد، شرکت می کردم. یادش بخیر! هیچ وقت یادم نمی رود . اولین باری که صدای امام خمینی ( ره ) را شنیدم. نوارهای مغناطیسی آن زمان که پسرعمه ام، سرهنگ عباسپور، از تهران فرستاده بود. در دبیرستان راهپیمایی می کردیم. بعد از پیروزی انقلاب هم با کمیته ها و بسیج همکاری داشتم. درسال 1360 بود و من با اصرار توانستم در بجنورد دوره آ موزشی را به عنوان یک بسیجی داوطلب بگذرانم .در دوکوهه مربی ورزش صبحگاهی رزمندگان را بر عهده گرفتم. روزهای جنگ و خون ، روزهای نبرد حق باطل در جبهه ها کنار همرزمانم جنگیدم. با تمام توان و ایمان ایستادم. آرزویم شهادت بود و این را همه می دانستند. خدا را شکر؛ لحظه های وصال معبود، هرگز از دفتر زندگیم پاک نمی شود. عملیات چزابه ( بستان )، درست وقت راز و نیاز با معبود. همان وقت که با او سخن می گفتم، ناگهان صدایم زد و « یا ایتها النفس المطمئنه» را در گوشم زمزمه کرد. خواندن نمازم تمام نشده؛ با اصابت تیر به سرم، در آغوش گرم پروردگار تا همیشه، آرام گرفتم… من اولین شهیدی بودم که در بهشت صادق فریمان ماندگار شدم .
و امروز، در گلزار شهدای آن در کنار دیگر همرزمانم ، که یکی یکی در کنارم آرمیدند، به دیدارتان شادمان می شوم???

 

دیدگاه ها

سوال امنیتی *