نمایش نوار ابزار

لبخند زیبا

دوشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۹ | ۱۱:۴۰ ب.ظ | حسن صادقی یونسی – نظر بدهيد

چقدر لبخند زیبایی برلب داشت.
تاریخ همه گذشتگانم بود؛دایی مادرم
نامش حسن بود و معروف بود به حاج حسن خالو.و ما دایی خالو صدایش می کردیم.عشق اش محمد علی(مندلی)بود که در حادثه ای قطع نخاع شده بود.خاله کوچکم(مریم)عروسش بود،اتفاقا این مثلث یعنی پسر دایی مادر و خاله مریم و بزرگ خاندان مرا بسیار دوست داشتند.
گاه می گفتند دایی را ببر کنار درخت توت هوای عوض کند.این سالمند فرهیخته و آرام عصا زنان و متفکر با کودکی خردسال به پای درخت توت می آمد.به شرق که نگاه می کرد فکر می کردم نگاهش تادشت جام و هریرود و هرات و کوهسان و غوریان
به پیش می رود و وقتی به غرب می نگریست تا سیس آباد و برزش آباد و کنه گوشه …
وقتی رو به شمال می نگریست رمه و چوپان و سگ های قوی هیکل را می دید که چند پسرش آنجا بودند.
و نگاه نافذش رو به قبله  تا کعبه تا مدینه …را حس می کرد.
دایی مادرم،مرا از گذشته فریمان وسر گذشت نیکان مان آگاه می ساخت.
در مهمانی ها فقط او قدرت داشت من کودک را در مجلس بزرگان محل و شهر با خود همسفره نمایید.آن روزها کودکان را در محلی جدا اطعام می کردند…آه …دایی(خالو) .
با موتورسیکلت یکبار برای دعوتی بدنبالش آمدم و سوار بر موتور سیکلت شد….از هیبت و وزنش موتور چونان انسان های مست تلو تلو می خورد.مثل قایقی بخش جلویی بلند می شد.
کشت و زرع داشت و گله گوسفند،سبک زندگی ایشان ومحله تاریخی شان با محله زندگی و سبک زندگی خانواده ما فرق داشت.تا ۵ سالگی و شاید بیشتر من در سرزمین مادری و فامیل بزرگ و متحد وریشه دار مادری قد کشیدم.
در ایام جنگ تحمیلی برای خداحافظی پیش دایی مادرم آمدم و یک جعبه کوچکی را آورد و از درون آن انگشتری و به انگشتم کرد
شانه هایش می لرزید و پیرخردمند ما گریه می کرد.
هیچگاه چنین محبتی و مهربانی از کسی ندیده بودم.۲۰۱۸-۰۲-۱۸ ۲۲.۳۱.۵۸

دیدگاه ها

سوال امنیتی *