نمایش نوار ابزار

از زاویه دیگر

کارتون خواب و چادر مشکی مادر

هوا سرد بود؛ سرد تر از همیشه نمی‌توانست، بخوابد؛ اما به شدت خوابش می آمد. به یاد دوره کودکی اش افتاد که چادر مادراش را روی تن و بدنش می کشید و احساس خوبی داشت .موهای سرو صورتش حسابی بلند شده بود،سرش گیج می رفت؛ فکر می کرد چادر مادر کجاست!؟خوابش می آمد؛امروز برای جمع آوری ضایعات و تفکیک زباله بیرون نرفته بود؛دلش برای محله قدیمی و همسایه تنگ شده بود. برای خواهر و برادران و برای مرحوم پدر . بوی نان های داغ؛ بوی حلوا؛طعم چای.خودش را توی چادر مسافرتی که اهالی محل برایش داده بودند بیشتر و بیشتر جمع می کرد…احساس می کرد
کسی نوازش اش می کند؛صدای چند کبوتر؛صدای گوسفندها؛ صداهای شادی و هلهله و آهنگ ساز و دهل توی گوشش می پیچید.چند روز بود سرماخوردگی امانش را بریده بود…آهسته سرفه می کرد و بیاد قصه های مادر افتاد…بعد مرگ …یک دنیای دیگری است…جای به اسم بهشت و جهنم…
با خودش فکر می کرد ؛کدام بهتر است و او سر از کجا بیرون خواهد آورد؛ تبسم می کند و نفس اش در سینه حبس می شود.
چند روز بعد چادر مشکی مادر پیر روی قبرش…و او آسوده در گور گرمی راحت و آرام دراز کشیده است.و چند کبوتر روی چادر مشکی خاک گرفته می چرخند و انگار صاحب این گور را می شناسند.
اتومبیلی در چند قدمی این مکان دربش باز می شود و صدای گوینده رادیو شنیده می شود که روز مادر را تبریک می گوید…
ح.ص.یIMG_20210830_210423_283

دیدگاه ها

سوال امنیتی *